دیار غربت

رنگارنگ

سلام.امروز ۲۱ شهریوره.تازه هم انتخاب واحدم تموم شده.لیست با شکوه و سرشار از ابهت درسهای

این ترممون هم نظاره نمودم .کلا امروز حس خوبی دارم.حس لذت از زندگی - خوشبختی.

نمیدونم حسمو چه جوری بگم اما کلا حس حسه خوبیه.سطح دوز امید به زندگیم داره کم کمک

در من بالا میره .حس میکنم هوایی که اینهیل کرده و روونه ششهام میکنم سرشار از اکسیژنیه که

حتی خنکیشو هم میتونم حس کنم.خنکی که با بودن آدامس نعنایی تند  تو دهن مضاعف میشه.

دیگه فک میکنم کسی تو دنیا وجود نداره که من ازش ناراحتی به دل داشته باشم.دعا میکنم که کسایی

 که ازم ناراحتی به دل دارن هم یه روزی به چنین حس من برسن.

ازین که نگام به زندگی داره جدیتر میشه  و از حالت بیخیالی اسبق دارم در میام خوشحالم.

ازین که میتونم دوست داشته باشم و همچنین دوستم داشته باشن بسیار بسیار خوشحالم.

ازین که دوست و سنگ صبوری مثل مبینا دارم به خود میبالم.

ازین که مثله بعضیا الکی خودمو خوشحال نشون نمیدم بسی خوشحالم.و اما

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند  با انکه تنهایند اما از خود میگریزند

زیرا به خود ـ عشق خود و حتی حقیقت خود شک دارن پس دوسشان بدار هر چند دوست نداشته

 باشند.(دکتر شریعتی ).

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

سلام.آخیش کم کم داره خستگی این روزهای اسمشو نیار از تنم بیرون میره.

تا تونستم سعی کردم این یه مدتی که نبودم با خودم سر یه موضوعی خوب کنار بیام و

از این لحاظ خیالم راحته.اومدم و با خودم عهد کردم که دیگه دیگه.

دیگه میخوام حتی اگه دستم بند بود لااقل ماهی یه دفعه بیام و  یه پست بذارم.

پستهایی که شاید یک از سی خاطره نوشته شده و سیو شده تو پیسیم باشه.

دیگه دارم سعی میکنم که آزادتر و رهاتر از هر آنچه که میخوام فکر کنم.

واقعا بهترین حس ممکن رو الآن دارم.

خدایا بیش از پیش دوستت دارم.

راستی ببخشید اگه دیر شد .روز پزشک رو به خودم -ساناز-و تمام بچه های کلاسمون و در کل به کل

جامعه پزشکی تبریک میگم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

چارلی چاپلین

 

 آموخته ام با پول میتوان خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه،

مقام خريدولي احترام نه، کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه،خانه خریدولی زندگی نه

و بالاخره ، مي توان قلب خرید ، ولی عشق را نه .

آموخته ام ... که تنها کسي،  که مرا، در زندگي شاد مي کند کسي است که به من می گوید :تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است .

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم، دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظاردارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي باشیم به دور از جدی بودن

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است برا ی گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدن وي.


آموخته ام ... که راه رفتن  در ،کنارپدرم،  در یک شب تابستانی، در کودکی، شگفت انگیز ترین چیز در بزرگسالی است.


آموخته ام ...که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم  سریعترحرکت مي کند


آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد


آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم. مي توانم همه چيز را یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را، تغیر نمی دهد


آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان


آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم، انتظار لبخندي جدي، از سوي ما را دارد


آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشویم


آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده  ما را تصاحب خواهد رد.

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم، يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم و


آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد 

پی نوشت:

1)بالاخره ژنتیک قبول شدم.جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

2)امروز تولد ساناز جونمه.بهترین ، صمیمی ترین رفیق دوران مدرسه و بهترین همکلاس دانشگام، پس

ساااااااااااااااااااناز جوووووووووووووونم تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

دوباره سلام

سسسلام.آخیش.بالاخره این امتحانها هم تموم شد و میتونم یه نفس راحت بکشم ، اما نه . این

کابوس ژنتیک ولم نمیکنه.البته من از مدتها پیش خودم و خانوادمو برای رد شدن ژنتیک

آماده کردم.اوووف.این یک ماهه وجدانا درس خوندم اما نمیدونم چرا جواب معکوس دیدم.

از حق نگذریم ، این استادای ما هم یه جورایی گیج بازی درآوردن و افتادن سر دنده لج.

حالا که فکرشو میکنم میبینم چه جوری 2 روز تموم قارچ خوندم؟؟؟؟

اما خدا رو شکر که همه چیزتموم شد.توی این مدت دلم واسه ی وبلاگ و وبلاگ گردی ،

واسه بیرون رفتنهای هر روزم با بهترین دوستم و از همه مهمتر،

دلم واسه اتاقم تنگ شده بود.چون تمام تایم امتحانی، من تو کتابخونه، درس خوندم. در واقع

فرار کرده بودم از دست، سر و صدای خونه سازی یه همسایه بی ملاحظمون.من نمیدونم

چرا تا تقی به توقی میخوره این آقای همسایمون ، مته و  یه چیز دیگرو برمیداره شروع

میکنه به سوراخ کردن دیوار.البته یه کمی هم به خاطر سر و صدای خواهرزادم ،هستی هم بود.

 

تو کتابخونه وقتی میبینی ملت با چه حوصله ای درس میخونن ،حس درسیدنت ،   میکنه و

شروع میکنی به درس خوندن.خانوم دکترهایی که برای تخصص سال بعد شروع کردن ،

رزیدنتهایی که تکست به دست با طمانینه تموم درس میخونن ، بچه کنکوری هایی که فقط

زیست دستشونه و انواع مختلف کتاب سبز رو با چشمهاشون تست میزنن.آخ دلم واسشون

میسوخت.دیوانه خواب بودن.رنگ به چهره هم نداشتن.منم که همیشه واسشون شماره معکوس

رو اعلام میکردم.کلا بچه های باحالی بودن.همش بهشون میگفتم که وقتی برن دانشگاه

میفهمن که کنکور ارزش استرس نداره.

چه میدونم والله.به هر حال دعا میکنم که همه اونهایی که دوس دارن پزشک بشن ،به آرزوی خودشون برسن.

آرزو میکنم همه اونهایی که مثله من قراره ژنتیک رو رد شن خدا به اونها یه صبری بده.

آرزو میکنم که روزی این شون گفتن آخر کلمات رو که نشونه بارز شاهی بودنه رو ترک کنم.(قابل توجه زهرا جوووووووون)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

مادر دوستت دارم.

نمیدونم چرا نتونستم تصویری با مصما تر از این واسه روز مادر پیدا کنم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

چی بگم من؟؟

به نام خدایی که خداییش خیلی مهربونه.سلام.

دارم به اتفاقهایی که طول چند روز اخیر واسم پیش اومده فکر میکنم و از مرور بعضیاش هم خودم خدایی خندم میگیره.ولی حیف که قادر به بیان همه نیستم.آخه اسرار من و سانازه خب. 

توکلاس قارچ مهدوی عمران نشسته بودیم که یهو استاد میاد تو کلاس و برگه امتحانی پخش میکنه.من و ساناز غرغرکنان به استاد نیم نگاهی میندازیم.از بدشانسی جلوی کلاس بودیم و اون روز هم جزوه نداشتیم.در واقع تمام روزنه های تقلب روی ما بسته شده بود.یهو جوگیر شدیم و تصمیم گرفتیم برگه سفید به استادتحویل بدیم.اما دلمون نیومد و یه نامه کوتاه نوشتیم.

سلام استاد.همانطور که از برگه مشخصه ، ما نتونستیم درس امروز رو بخونیم.مسلما دلیلش هم روشنه.امیدوارم که درک کنین که ما امتحانات زیادی طی این این هفته داریم.

به دنبال این کار من و دوستم ، یه چند تادیگه از دخترا هم شیر شدن و برگه سفید دادن.اما چه فایده.مهدوی عمران لطف کرد و جواب صداقت ما رو،  با یه صفر تاریخی ، جبران کرد.همینه دیگه.همیشه تا بوده همین بوده.اگه تقلب کنی نمرتو میگیری .اما نه. ما صفر با عزت رو در مقابل ذلت  تقلب ترجیح دادیم.مسلما ما به دنبال اهداف والایی بودیم.  

وااای.رفتیم تو اتاق سیما جون (استاد فیزیولوژی).نمیدونم چرا عادت کردم وقی میرم اونجا ، یه روبوسیوآغوش گرفتن اساسی ، راه میندازم.رفتیم اونجا،  مثلا محتویات فلشمونو، من و ساناز، رد و بدل کنیم سیما جون که ما بهش سندرم ناله هم میگیم (آخه انگار همیشه چشمهاش گریه کرده است ) فلشو از ما میگیره و میزنه به پیسی.نمیدونم چرا فقط 2 واژه سند و دسکتاپ رو میدونست.کپی- پیست و نیو فولدرهم واژه های بیگانه واسش بود. یعنی تو سلولهای پورکنژمخچه اش ، چنین کلماتی واسش تعریف شده نبود.انقد تو اتاق سیماجون ما دهنمون از تعجب وا مونده بود که عصب فاشیا، رو چونمون سنگینی میکرد.من تنها سیگنالی که به ذهنم تو اون لحظه میرسید ، این بود که این پیسی چه جوری زیر دست ناله جون دوام آورده. 

نوروزیان که هر وقت اسمش رو میشنوم که دوره کوتاه کهیر رو میگذرونم ، از من معجزه دید.یعنی چش تو چش  نگاه کردم وکرم تنیا ساجیناتا رو انتربیوس ورمیکولاریس مگیفتم. آخه پاورپوینت ما راجع به ورمیکولاریس بود حالا نمیدونم چه جوری این تنیا پرید تو عکسهای ورمیکبیولاریس.جالبه پاورپوینت هم واسه یه استاد آمریکایی بود و ما فقط چند تا عکس تخم و کرم نر و ماده اضافش کردیم.این حرف نوروزیان که ما هیچ دوره ای دانشجویانی مثله منو دوستم نداشتیم واسمون جالب بود.یعنی چی آخه؟؟؟میگه مخ آدمو میخورین.یعنی ما اینجوری هستیم؟؟؟ 

تازه.فک نکنم تا روز مادر بتونم یه پست تازه بذارم.پس از همین جا به مامانم پیشاپیش  روزشو تبریک میگم.مامانم دوست دارم.به خاطر تمام بدیهام منو ببخش..

وای امتحانها هم داره شروع میشه.منم کم کمک باس برم تو فاز درس.نمیتونم ترک عادت کنم اما سعی میکنم به وبلاگ هم تو امتحانها سر بزنم.یا حق.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

آشفته بازار

سلام.نمیدونم چم شده امشب.یه چیز داره از درون خفم میکنه.میخوام داد بزنم که بگم

تو دلم چی میگذره اما نمیتونم.خسته شدم خدا.خسته.

خسته از این دنیای بی وفات ، خسته از آدمهای عجیب و غریبش ، حتی خسته از خودم.

خسته از یکنواختی زندگی ، خسته از خنده های تصنعی روی لبام.

خدایا درونم پر از درده.دردهای ناگفته و ناگفتنی .از این که نمیتونم داد بزنم تاسف میخورم.

ای روزگار ببین با من چه کردی؟؟؟از این که سنگ صبور دیگرون باشم دیگه خسته شدم.

ای کاش کسی بود که می پرسید چته؟؟چرا انقد بی حوصله و  پرخاشگر شدی؟؟

من خسته ام خدا. خسته و بریده. کی میخواد این کابوس که به جونم افتاده

دست از سرم برداره؟؟وااااااای.خیلی چیزا از این ذهنم میگذره که نمیتونم بگم.

خودت بنده خودتو، از خودشش هم، بهتر میشناسی ، پس حالا که میدونی خیلی بهت

نیاز داره چرا یه نیم نگاه هم بهش نمیندازی؟؟میگم بی انصافی اینجاست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

سلااااااااااااام.و یه سلام اختصاصی به نیتن جون خودم.

چرا من این روزا به یونی دیر میرسم؟؟؟؟چرا این روزا استادا اینقد گیر شدن؟؟؟؟؟

.یه استادی مثله سفیدگر تایم استراحت وسط کلاس منو صدا میزنه و میگه گلناز خانوم ، شما دکتر هستین ،

مگه نمیخوای دکتر خوب بشی ،مگه از خدا نمیترسی ، فک کن به ازای هر دیر کردنت ، یه بیمارت بمیره

 اون وقت چه جوری میخوای از پل صراط رد شی؟؟؟( لازم به ذکره که من فقط 5 دقیقه ناقابل دیر کردم).

من : استاد حق با شماست.اما ترافیک بود خب.

استاد : تو راه ترافیکه گلم.تو کلاس چرا اینقد حرف میزنی؟؟ (گلم؟؟؟)

من: من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هاااااا.یه بار شد حرف زدیم.(البته بماند که به طور همزمان با 3 نفر داشتم حرف

میزدم).

وااای.آخه مگه میشه تو کلاس فقط فقط درس گوش بدم؟؟؟نه والله.من که نمیتونم.اصلا کلا،  ناف منو

با پرحرفی و شیطنت بریدن.گر چند،  سر کلاس سفیدگر ، شروع شیطنت از جانب دخترآملیا بود و ما هم

ادامه دادیم.اصلا کلا استادا این دوره زمونه ، زیادی حساس شدن.این یدالله پور (استاد نهج البلاغه)

هم شروع کرده یه چند جلسه هم به صورت غیر مستقیم تذکر میده که مگه نه خانوم فلاح؟؟

آخه من نوعی ،  که همیشه بابام میگه هر وقت حرف از سیاست میاست میشه ، فقط شنونده باش

چه جوری تو کلاس نهج البلاغه به درس گوش بدم و نظرمو ندم.پس ترجیح میدم خودمو با حرفیدن

سر چیزای مختلف سرگرم کنم یا کلیپهای باحال ببینم با دوستم ، یا متن ژنتیک ترجمه میکنیم.یا

خط-نقطه بازی میکنیم تا بالاخره زمان بگذره.

آخه جدا من خودمم موندم.نمیدونم چرا، تا استاد میاد سر کلاس ، اعصاب 5،7،9،12،من به سرعت

تحریک میشن و پیام رو به کرتکس مغزم میبرن و کلا این مندیبل اگه منم نخوام ، خودش حرکت میکنه.

فکر اینکه تو یه 10دقیقه کلاس ، ورجه وورجه تعطیل و ساکت باشم دیوونم میکنه.

ازین استادا بگذریم.این متصدی سایت چی میگه .اووووووووووف.اونم گیره من و دوستمه.

توی اتاقه خودش نشسته ، تا میبینه من و ساناز پامونو، روونه سایت کردیم ، سریع میاد بیرون

هی نگاه میکنه ما کدوم سایت میریم.خدا نکنه تو سایت، یه پشه شیطنت کنه ،با اون چشاش

یه چشم غره ای به ما میره که نگو. چاره داشته باشه ما رو به خاطر حرکت زمین دور

خورشید هم میزنه.دیگرون حرف میزنن ، داد میزنه میگه : استیشن 9 و 10.چه خبره؟؟

ما هم که میبینیم ،شازده خانوم ، با دیدن ما میزان لنفوسیت خاطرش میزنه بالا ، جدیدا سعی میکنیم

 بیشتروقتمونو واسه پروسه تحقیق ، تو همون سایت انجام بدیم.واااااااای.وقتی ازش پرینت

مثلا 30 صفحه ای میخوایم قیافش خنده داره.

اما این رو هم بگم که اگه یه روز این شازده خانوم رو تو سایت نبینم ، خدایی و وجدانا ، دلم میگیره.

حال در پایان دستها رو ، رو به آسمان بلند کرده و دعا میکنیم :

1)خدایا ، همه رو عاقل و عاقبت به خیر کن ،من و دوستامم همین.

2)خدایا ، این هفته هفته پرکاری دارم ، تو رو به عظمتت قسم ، خواب بهاریمو به حداقل ممکن برسان.

3)خدایا ، در زمان ارائه تحقیق بهداشت ، قارچ، زبانم را از دادن سوتی پاک بدار. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

دلگیرم

سلام.این هفته،این روزها نمیدونم چم شده.همش سرم خوشبختانه تو درس بود اما دلم جای دیگس.

تحقیق ژنتیک که این روزا دغدغه ام شده.نمیدونیم استادچه جوری با این هموفیلی کپی

شده از روی کتاب ،میخواد حالمونو بگیره.سال بالاییها همش میگن چه عالی ارائه بدین و چه افتضاح

آخر این اخوان نیاکی یه گیر رو میده.آخ تحمل این استاد جدا کار سختیه..

از این طرف هم ،مجمع دیوانگان گروه انگل که دیگه اعصاب معصاب واسه آدم نمیذارن.یه درس ۴ واحدی

با ۵تا استاد.یکی کرم یدک میکشه ،یکی تک یاخته،۲تا هم قارچ(فعلا بی نظر) و یکی هم

حشره.گروه عملیشو که نگو.این روزا کار من و دوستم شده رفتن پیش این متصدی ،اون متصدی

تا با زار ما ،شاید کلاس عملی واسمون گذاشتن.حالمو جدا بهم میزنن..تنها استادی که به نظرم

داشتیم و تکرار نشدنی بود و به افسانه ها پیوست پورقاسم جون بود.خودشو میکشت تا ما ازش

سوال بپرسیم.عملیشو بدون اینکه تئوری رو بلد باشیم ،از بر کرد واسمون.خدا خیرش بده.

دوست دارم یه روز ازین خواب آشفته بیدار شمو حس کنم دارم نفس می کشم.حس کنم یه روز

خدا هم وفق مراد ما  روزگار رو می چرخونه.یعنی چنین روزی هم تو تقدیر ما تعریف شده است؟

دلم گرفته است.الان که دارم مینویسم ،باز هم ذهنم، منو برده به زمان تحویل سال .تحویل سال چه

حس و حالی نسبت به سال ۸۹ داشتم و الان چه حسی.تحویل سال ،تو شلمچه بودن ،حس امید به

زندگی رو میداد به قول یکی از برو بچ :اینجا(شلمچه)جاییه که شور باید به شعور تبدیل شه .در

پایان از خدا میخوام که فقط و فقط منو به عنوان یه بنده گناهکار ،ببخشه.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها 

مارا دریاب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها